پایگاه تخصصی شعرحضرت ابوالفضل علیه السلام

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی نامه قمر بنی هاشم» ثبت شده است


دامن علقمه و باغ گل یاس یکی است 
قمر هاشمیان بین همه ناس یکی است 

سیر کردم عدد ابجد و دیدم به حساب 
نام زیبای اباصالح و عباس یکی است

غلام عباس(ع)

پس از شهادت عباس (ع)

جراحات وارده بر حضرت عباس (ع)آنقدر زیاد بود که امکان تکان دادن وبلند کردن آن وجود نداشت زیرا امکان از هم پاشیدن اعضای بدن وجود داشت

علمدار

 گفته شده که:

حضرت سیدالشهدا علیه السلام از کثرت جراحات وارده بر بدن قمر بنى هاشم علیه السلام ممکن نشد آن بدن را از جاى خود حرکت بدهد، لذا بدن را به حال خود گذارد و با چشم اشکبار و دل داغدار به سوى خیمه مراجعت نمود
امام حسین(علیه السلام) برادر را در جای خود رها کرد تا شاید بعد از شهادتش از همگان ممتاز باشد و قبر او محل رسیدگی به حوائج امت اسلامی شود. حضرت قمر بنی هاشم(علیه السلام) همانگونه که روز عاشورا حلقه وصلی بین امام و همه شهدا بود، هنوز هم این منسب را داراست. البته در این مورد روایاتی بسیار وجود دارد که گویای آن است که هنگامی که امام حسین (ع)بربالین عباس (ع) رسید عباس خود از برادر خواست که او را به خیمه ها نبرد مثلا یکى از افاضل در مقتل خود آورده است که : چون امام حسین علیه السلام بر سر نعش ‍ برادر مظلوم خود رسید و آن بزرگوار وفادار را به آن حالت دید، گریست و فرمود: وا اخاه و اعباساه الان انکسر ظهرى وقلت حیلتى
زمانى که خواست بدن زخمدار برادر وفادار خود را به سوى خیمه ها ببرد، ابوالفضل علیه السلام چشم حق بین خود را باز کرد و دید برادر بزرگوارش در بالاى سر او ایستاده مى خواهد بدن او را از میان خاک و خون بردارد. عرض کرد: اى برادر، چه اراده دارى ؟ فرمود: مى خواهم ترا به خیمه ها ببرم . عرض کرد ترا به حق جدت قسم مى دهم که مرا در همین جا بگذار و به سوى خیمه ها نبر!

حضرت امام حسین علیه السلام فرمود: به چه سبب پیکر ترا در اینجا بگذارم ؟ عرض کرد: به چند جهت ؛ اول آنکه به دخترت سکینه وعده آب داده بودم ، و چون نتوانستم به او آب برسانم از وى خجالت مى کشم . واینکه تو سرور وآقایم هستی وخجالت میکشم بر دوش تو سوار شوم دیگر آنکه ، من علمدار و سردار لشگر تو بوده ام ، چون این گروه اشرار مرا کشته ببینند جرات و جسارت ایشان بر شما زیاد مى شود.

امام حسین(ع) فرمود : خدا ترا از جانب برادر خود جزاى خیر بدهد، زیرا که در حال حیات و ممات خود مرا یارى کردى

بردن خبر شهادت عباس به خیمه ها:

امام به خیمه ها رسید حضرت سکینه سلام الله علیه با مشاهده پدر بزرگوار خود از جاى برخواست و جلوى اسب آن حضرت را گرفت و عرض کرد: ای پدرآیااز عمویم عباس خبر داری ؟ مى بینم در آمدن خود تاخیر کرد، او به من وعده آب داده بود و عادت او چنین نبود که به وعده خود وفا نکند

امام غرق گریه شد و با کلماتى بریده بریده از شدت گریه خبر شهادت او را داد. وگفت:

«اى دخترم ، عمویت عباس علیه السلام شهیدشد و روح او به سوى باغهاى بهشت پرواز نمود».
سکینه دهشت زده مویه اش بلند شد. هنگامى که نواده پیامبر اکرم ، زینب کبرى ( علیها السّلام ) از شهادت برادرش که همه گونه خدمتى به خواهر کرده بود، مطلع شد، دست بر قلب آتش گرفته خود نهاد و فریاد زد: «آه برادرم ! آه عباسم ! آه از بی یاوری ،آه که دیگر بعد از تو پناهی ندارم چقدر فقدانت بر ما سنگین است واى از این فاجعه ! واى از این سوگ بزرگ»

زمین از شدت گریه و مویه لرزیدن گرفت و بانوان حرم که یقین به فقدان برادر یافته بودند، سیلى به گونه ها نواختند. سوگوار اندوهگین ، پدر شهیدان نیز در غم و سوگ آنان شریک شد و گفت :
یا اباالفضل ! چقدر فقدانت بر ما سنگین است.

 امام می گریست وی پس از فقدان برادر که در نیکى و وفادارى مانندى نداشت ، احساس ‍ تنهایى و بى کسى کرد. فاجعه مرگ برادر، سخت ترین فاجعه اى بود که امام را غمین کرد و او را از پا انداخت هنگامی که حضرت ابوالفضل (ع)به شهادت رسید یکی از لشکریان یزید به عمرسعد شهادت امام حسین(ع) راتبریک گفت به او گفتند که امام هنوز زنده است گفت : تونمی دانی عباس که کشته شد گویا سین کشته شده

غلام عباس(ع)

شهادت در آغوش برادر:

امام حسین (ع)بر سر او حاضر شد در آنجا، حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام را در کنار فرات تشنه و در خون آغشته و هر دو دست قطع شده بدید. آن بدن پاره پاره را همى نظاره مى کرد و با آواز بلند مى گریستامام سخت تحت تاثیر این واقعه قرار گرفته بودبر سر پیکر برادر ایستاد، خود را بر روى او انداخت سر او را در دامن خود نهاد وخاک و خون را از آن زدود و بلند گریست و با اشکش او را شستشو داد و با قلبى آکنده از درد و اندوه گفت:

«الان انکسر ظهرى و قلت حیلتى و شمت بى عدوى، آه ! اینک کمرم شکست و راهها بر من بسته شد(تدبیرم گسست )و دشمن شاد شدم.»

امام خم شد و برادر را بوسید، در حالی که اشک بر گونه مبارک و محاسن شریفش جاری شده بود.روایت شده امام با اندوه وگریه بسیارسربرادر رابردامن خود گذاشت وخون از چشمان مبارک حضرت عباس (ع)پاک کرد حضرت عباس برادر رامشاهده کرد وگریست امام حسین (ع)فرمودند:برای چه گریه میکنی ای اباالفضل ؟

آن بزرگوار عرض کرد :ای برادر ای نورچشمم !چگونه گریه نکنم وشما کنارم آمدی وسرم از خاک برداشتی بعد از ساعتی چه کسی سر شمارااز خاک برمیدارد وکی خاک از صورتت پاک می کند ؟آنگاه روح پاکش به جنان پرواز کرد امام حسین با گریه گفتند ای برادر ای عباس!

امام با اندامى درهم شکسته ، نیرویى فروریخته و آرزوهایى بر باد رفته به برادرش خیره شد و آرزو کرد قبل از او به شهادت رسیده باشد. سید جعفر حلى حالت امام را در آن لحظات ، چنین وصف کرده است:
حسین به طرف شهادتگاه عباس رفت در حالى که چشمانش از خیمه ها تا آنجا را کاوش مى کرد. جمال برادر رانهان یافت ، گویى ماه شب چهارده که زیر نیزه ها شکسته نهان باشد، بر پیکر او افتاد و اشکش زمین را گلگون کرد. خواست او را ببوسد، لیکن جایى در بدن او در امان از زخم سلاح نیافت تا ببوسد، فریادى کشید که در صحرا پیچید و سنگهاى سخت را از اندوهش به درد آورد:

برادرم ! بهشت بر تو مبارک باد، هرگز گمان نداشتم راضى شوى که در تنعم باشى و من مصیبت تو را ببینم برادرم ! دیگر چه کسى دختران محمد را حمایت خواهد کرد، که ترحم مى خواهند لیکن کسى به آنان رحم نمى کند.
پس از تو نمى پنداشتم که دستانم از کار بیفتد، چشمانم نابینا شود و کمرم بشکند.
براى غیر تو سیلى به گونه مى نوازند و اینک براى تو است که با شمشیرهاى آخته به پیشانیم کوبیده مى شود.
میان شهادت جانگداز تو و شهادت من ، جز آنکه تو را مى خوانم و تو از نعیم بهره مندى ، فاصله اى نیست
این شمشیر تو است ، دیگر چه کسى با آن ، دشمنان را خوار مى کند؟! این پرچم توست ، دیگر چه کسى با آن پیش خواهد رفت ؟! برادرم ! مرگ فرزندانم را بر من سبک کردى و زخم را تنها زخم دردناکتر، تسکین مى دهد»
این شعر توصیف دقیقى است از مصایبى که امام پس از فقدان برادر، به آنها دچار شدند.

ضریح اقا

خود را بر او انداخت درحالى که مى گفت:

امروز شمشیر از کف افتاد، امروز سردار سپاه از دست رفت ، امروز راه یافتگان ، امام خود را از دست دادند، امروز جمعیت ما پریشان شد. امروز پایه ها از هم گسیخت ، امروز چشمانى که با بودنت به خواب نمى رفتند آرام گرفتندوخوابیدندوچشمانى که به راحتى مى خوابیدند از خفتن محروم شدند.

اى جان برادر! آیا مى دانى که پس از تو لئیمان بر تو تاختند و یورش ‍ آوردند، گویى آسمان به زمین آمده است یا آنکه قله هاى کوهها فرو ریخته است ، لیکن یک چیز مصیبت تو را برایم آسان مى کند؛ اینکه به زوردى به تو ملحق مى شوم و این خواسته پروردگار داناست

با این همه هرچه شاعران و نویسندگان بگویند و بنویسند، نمى توانند ابعاد مصیبت امام ، رنج و اندوه کمرشکن و سوگ او را کاملاً تصویر کنند.

غلام عباس(ع)

چگونگی شهادت سپهسالار عشق:

عباس با مشک خود را به ساحل فرات رسانید تنها چیزی که درذهنش بود رساندن آب به خیمه ها بودبه گفته تاریخ چهار هزار یا ده هزار نفر نگهبان آب فرات بودند، به آنها حمله کرد ، آنان را پراکنده ساخت ، حلقه محاصره را درهم شکست دشمنان شش بار به او حمله کردند تا نگذارند او خود را به آب برساند، ولى آن حضرت ضرباتى سنگین بر آنها وارد ساخت و پس از کشتن تعداد بسیاری از آنان (به روایتی هشتاد نفر از آنها ) خود را به آب رسانید و آنجا را در اختیار گرفت.

جگرش از شدت تشنگى چون اخگرى مى سوخت ، مشتى آب برگرفت تا بنوشد، لیکن به یاد تشنگى برادرش و بانوان و کودکان افتاد، آب را ریخت… جان عباس با جان حسین پیوند داشت، یک روح در دوبدن بودند. عباسِ وفادار چگونه از شطّ فرات آب گوارا بنوشد، در حالی که لبهای حسین از تشنگی خشکیده است؟ هرگز، این رسم وفا به برادر نیست.او باخودگفت:

«اى نفس ! پس از حسین ، پست شو و پس از آن مباد که باقى باشى ، این حسین است که جام مرگ مى نوشد ولى تو آب خنک مى نوشى ، به خدا این کار خلاف دین من است »

و به نقل بعضى ، عباس در آن هنگام فرمود: سوگند به خدا لب به آب نمى زنم ، در حالیکه آقایم حسین (علیه السلام) تشنه باشد: «والله لا اذوق الماء و سیدى الحسین عطشانا»

عقل سوداگر مى گوید: آب بیاشام تا نیرو بگیرى و بتوانى خوب بجنگى ، ولى عشق و وفا و صفا مى گوید: برادرت و نور دیدگان برادرت تشنه اند، چگونه تو آب بنوشى و آنها تشنه باشند.او آب را بر فرات ریخت. به یاد عطش حسین، آب ننوشید تا خودش نیز همچون برادرش لب تشنه شهادت را استقبال کند و به این صورت، آموزگار راستین وفا باشد.

حضرت عباس

به یاد وصیت پدر:

عباس در آن هنگام به یاد وصیت پدر افتاده بود …بعضى نقل کرده اند: حضرت على بن ابى طالب علیه السلام در شب ۲۱ رمضان سال چهلم هجرى شب شهادت خویش ابوالفضل العباس علیه السلام را در اغوش گرفت و به سینه چسبانید و فرمود: پسرم بزودى در روز قیامت به وسیله تو چشمم روشن مى گردد. آنگاه افزود:
ولدى ، اذا کان یوم عاشوراء و دخلت المشرعة ، ایاک تشرب الماء و اءخوک الحسین عطشان ، پسرم هنگامى که روز عاشورا فرا رسید وبر شریعه آب وارد شدى ، مبادا آب بیاشامى در حالیکه برادرت تشنه است .
آری انسانیت ، این فداکارى را پاس مى دارد و این روح بزرگوار را که در دنیاى فضیلت و اسلام مى درخشد و زیباترین درسها را از کرامت انسانى به نسلهاى مختلف مى آموزد، بزرگ مى شمارد.
این ایثار که در چهار چوب زمان و مکان نمى گنجد از بارزترین ویژگیهاى آقایمان ابوالفضل بود. شخصیت مجذوب حضرت و شیفته امام نمى توانست بپذیرد که قبل از برادر آب بنوشد. کدام ایثار از این صادقانه تر و والاتر است ؟

قمر بنى هاشم ، سرافراز، پس از پر کردن مشک آب ، راه خیمه ها را در پیش گرفت و این عزیزترین هدیه را که از جان گرامیتر مى داشت با خود حمل مى کرد. در بازگشت ، نگهبانان شطّ فرات، راه را بر او بستند. عباس چاره‏ ای جز نبرد با آنان نداشت با دشمنان خدا و انسانهاى بى مقدار، درآویخت ، جنگی سخت میان سقای کربلا و آن فرومایگان در گرفت. عباس بن علی گوشه ‏ای از شجاعت خویش را نشان داد. هیچ کس به تنهایی جرأت رویارو شدن با او را نداشت، از این‏رو به صورت گروهی بر او می‏تاختند تا در محاصره‏ اش قرار دهند. او نمی‏خواست با آنان رسماً جنگ کند. هدفش آن بود که آب را سالم به خیمه ‏ها برساند. او را از همه طرف محاصره کردند و مانع از رساندن آب به تشنگان خاندان نبوت شدند. البته لازم به ذکر است که حضرت در آن هنگام فقط به فکر رساندن مشک به خیمه ها بود وجنگیدن او بیشتر به خاطر دفع حمله دشمنان وشکستن حلقه محاصره آنان بود والا چه کسی جرات داشت به حضرت نزدیک شود !!او کوتاهترین راه را برای رسیدن به خیمه ها انتخاب کرده بود از هر طرف بر او حمله آوردند و عباس شمشیر می‏زد و راه میگشود و پیش می‏ آمد حضرت با خواندن رجز زیر، دشمنان را تار و مار کرد و بسیارى را کشت.

از مرگ هنگامى که روى آورد بیمى ندارم ، تا آنکه میان دلاوران به خاک افتم ، جانم پناه نواده مصطفى باد! منم عباس که براى تشنگان آب مى آورم و روز نبرد از هیچ شرى هراس ندارم

 با این رجز، دلیرى بى مانند خود را آشکار ساخت ، بى باکى خود را از مرگ نشان داد و گفت که : با چهره خندان براى دفاع از حق و جانبازى در راه برادر به استقبال مرگ خواهد شتافت . سر افراز بود از اینکه مشکى پرآب براى تشنگان اهل بیت مى برد.

سپاهیان از برابر او هراسان مى گریختند، عباس آنان را به یاد قهرمانیهاى پدرش ، فاتح خیبر و درهم کوبنده پایه هاى شرک ، مى انداخت ؛

عباس همچنان میجنگید با اینکه نیروهاى دشمن دایره وار او را در میان گرفته بودند، اصلا از کثرت اعدا نیندیشید و حیدر وار بر آن گرگان آدمخوار حمله برد. اما پایداری آن رادمرد الهی با خیانت دشمن شکسته شد لیکن یکى از بزدلان و ناجوانمردان کوفه بنام نوفل بن ازرق یزید بن ورقاء جهنى (عده ای نام او را زیدبن ورقاء جهنی گفته اند وطبری نام پدر اورا رقاد بنی میداند ) در کمین حضرت نشست و از پشت نخلى بتاخت و از پشت به ایشان حمله کرد و به معاونت حکیم بن طفیل سنبسى دست راست آن حضرت را از تن جدا کرد.  دستى که همواره بر سر محرومان و ستمدیدگان بود و از حقوق آنان دفاع مى کرد. که ناگاه نور چشم على مرتضى علیه السلام جلدى کرد و مشک را به دوش چپ افکند و تیغ را به دست چپ گرفت  قهرمان کربلا این ضربه را به هیچ گرفت و به رجزخوانى پرداخت:

«به خدا قسم ! اگر دست راستم را قطع کردید، من همچنان از دینم دفاع خواهم کرد و از امام درست باور خود، فرزند پیامبر امین و پاک ، حمایت خواهم نمود»

با این رجز، اهداف بزرگ و آرمانهاى والایى را که به خاطر آنها مى جنگید، نشان داد و روشن کرد که براى دفاع از اسلام و امام مسلمانان و سید جوانان بهشت ، پیکار مى کند.اباالفضل، گاهی نعره می‏زد و خروش بر می‏ آورد تا در دل مهاجمان هراس افکند و گاهی رجز می‏خواند. خروشهای عباس در میدان نبرد، عصاره همه فریادهای درگلو بشکسته حق طلبان بود. عباس، درحالی که شمشیر را به دست چپ گرفته بود، به پیکار خویش ادامه داد
اندکى دور نشده بود که حکیم بن طفیل درکمین حضرت نشست و دست چپ ایشان را ازپایان ساعد قطع کرد حضرت به گفته برخى منابع مشک را به دندان گرفت وپرچم را به سینه خود چسبانده ونگه داشته بود این شیوه چون رفتار عمویش جعفرطیار در جنگ موته بود هنگامی که دو دستش را قطع کردند حضرت بدون توجه به خونریزى و درد بسیار، براى رساندن آب به تشنگان اهل بیت با رکاب شروع به تاختن کردوفقط به فکر رساندن آب به خیمه ها بود

حقیقتاً این بالاترین مرحله شرف ، وفادارى و محبت است که انسانى از خود نشان مى دهد. در این وقت نیز با نفس خود مى گفت

اى نفس ، از هجوم و حمله کفار ترس و واهمه به خود راه مده و شاد و خرسند باش ‍ به ملاقات رحمت خداوند جبار در جوار پیغمبر بزرگوار سید ابرار احمد مختار. این گروه اشرار دست چپ مرا بریدند؛ پس اى پروردگار من ، ایشان را به آتش شرربار دوزخ افکن…

دشمن که پی به عظمت وشهامت عباس برده بود آخرین چاره در تیرباران کردن حضرت دید…. بنابربرخی روایات زمانى که قمر بنى هاشم علیه السلام مشک را پر کرد و بر اسب سوار شد، آن دریاى لشگر هجوم آوردند و چون سدى آهنین راه را بر او بستند و آن سلاله طیبین را هدف تیر قرار دادند. چهار هزار تیر انداز آنچنان بدن قمر بنى هاشم علیه السلام را آماج تیر قرار دادند که زره بر تن وى همچون پوست خارپشت مى نمودتا زمانى که مشک سالم بود، قمر بنى هاشم علیه السلام با رکاب همى اسب را مى راند، بدان امید که از انبوه لشگر بیرون آید. حضرت عباس علیه السلام در کربلا چنان شجاع بود که که دشمن انگشت حیرت به دهان گرفت و گفت:
در حالى که او سوار اسب میتاخت تیرى به مشک اصابت کرد و آب آن را فروریخت . سردار کربلا ایستاد، اندوه او را فراگرفت ، ریخته شدن آب برایش ‍ سنگین تر از جدا شدن دستانش بود.دوست میداشت به جای آب جان از بدنش بیرون میرفت آری در اینجا دیگراحتیاجی نبود که برای شهادت حضرتش عمود آهنی به کاررود خدالعنت کند آن تیرافکن راکه تیر به مشک زد وخدالعنت کند همه ظالمان روزگار را….

ناگهان پیکان دیگرى بر سینه مبارکش وارد شد؛ و تیری هم به چشم ایشان اصابت کرد و نیز ملعونى از قبیله بنى دارم از پشت سر آن حضرت آمد وبه ایشان حمله کرد و عمودى آهنی بر فرق قمر بنى هاشم علیه السلام فرود آورد فرق ایشان شکافت و آن حضرت از روى اسب با صورت بر روى زمین افتاد،

و در اینجا بود که ناله اش بلند شد: «یا اخاه ادرک اخاک» (ای برادر برادرت رادریاب )وآخرین سلام و درودش را براى برادر فرستاد

باد،صداى عباس رابه امام رساند،قلبش شرحه شرحه شد،دلش ازهم گسیخت ، چون شهاب ثاقب به طرف علقمه شتافت ، با دشمنان درآویخت ،حلقه محاصره دشمن راشکافت وشمار زیادی از آنان رابه هلاکت رساند وخود رابه برادر رسانید

 لازم به ذکراست که عباس(ع) درتمامی دوران حیات خود احترام برادر را نگاه میداشت هرگز در پیشگاه امام حسین(ع) نمی نشست مگرآنکه حضرتش اجازه فرماید وبرخورد او با امام حسین (ع)همانند برخورد بنده ای بود در مقابل سرورش واز روی ادب هیچگاه امام را خطاب به برادر نمی کرد وهمیشه ایشان را با القابی مثل آقا ،سرورمن ،اباعبدالله وپسر رسول خدا صدامیزد

 واینک هنگام شهادت این اولین بار بود که او امام را برادر صدامیزدشاید به این دلیل باشد که او فاطمه زهرا (س) را در آن هنگام دیده بود که با گریه خطاب به عباس (ع)گفته بود

غلام عباس(ع)

قمر بنی هاشم (ع) وحماسه ساحل فرات:

برای دلاورِ غیوری همچون عباس، دشوارترین مسؤولیت، ماندن برای نوبت آخر است. برای او که جانی لبریز از ایمان و قلبی سرشار از شور و شهادت طلبی داشت، ماندن تا آخرین لحظات عاشورا و تحمّل آن همه داغِ برادران و یاران و غربت و مظلومیّتِ سیدالشهدا بسیار سنگین بود، امّا تکلیفی بود که بر عهده داشت.
نیروهای تحت فرمان عباس به شهادت رسیدند. او به‏ عنوان فرمانده بی ‏سپاه چه می‏توانست بکند؟

 علمدار کربلا وپند واندرز دادن دشمنان :

آن دلاور بزرگوار نیز به طرف آن مسخ شدگان هم آنان که دلهایشان تهى از مهربانى و عطوفت بود رفت ، آنان را پند داد، از عذاب و انتقام الهى برحذر داشت و سپس سخن خود را متوجه عمر سعد کرد و گفت :
» اى پسر سعد! این حسین فرزند دختر پیامبر( صلّى اللّه علیه و آله ) است که اصحاب و اهل بیتش را کشته اید و اینک خانواده و کودکانش تشنه اند، پس قدرى از این آب که مهریه مام عزیزش زهراست سلام الله علیه بدهید کودکان خردسال او در میان آفتاب سوزان هلاک نشوند. آنان را آب دهید که تشنگى ، جگرشان را آتش زده است . و این حسین است که باز مى گوید: مرا واگذارید تا به سوى روم یا هند بروم و حجاز و عراق را براى شما بگذارم»

از این سخن بعضى از آنان گریان ، و پاره اى ساکت ، و برخى به کنارى رفته ، از اسب پیاده شده ، خاک بر سر ریخته و بى تابانه اشک از دیده مى باریدند سکوتى هولناک نیروهاى پسر سعد را فرا گرفت ، بیشترشان سر فرو افکندند و آرزو کردند که به زمین فرو روند.

پس شمر بن ذى الجوشن پلید و ناپاک ، چنین پاسخ داد:

«اى پسر ابوتراب ! اگر سطح زمین همه آب بود و در اختیار ما قرار داشت ، قطره اى به شما نمى دادیم تا آنکه تنبه بیعت با یزید بدهید.»

دنائت طبع ، پست فطرتى و لئامت ، این ناجوانمرد را تا بدین درجه از ناپاکى تنزل داده بود…. عباس در برابر این همه فرومایگی و پستی و خبث، چه می‏توانست بگوید یا چه کند؟

ابوالفضل به سوى برادر بازگشت ، طغیان و سرکشى آنان را بازگو کرد، حضرت امام حسین علیه السلام از شنیدن کلمات آن مزدوران ، آن شاگردان مکتب خیانت ، و آن سگان رو سیاه ، محزون و افسرده گردید. عباس علیه السلام دست به سینه ایستاده بود و بشدت از دیدگان حق بین او اشک مى بارید. لشگر هیاهو کرده ناسزا مى گفتند و فریاد مى زدند که چرا به میدان نمى آیید در آفتاب سوختیم . از میان خیمه گاه ، صداى شیون و ناله هاى دلخراش زنان و کودکان به گوش مى رسید.

ذکر این نکته لازم است که گروهی مقتل نویسان زمان وقوع این واقعه را پس از درخواست امام حسین (ع)از عباس برای آب آوردن ذکر کرده اند…الله اعلم

حضرت عباس

عباس اجازه جنگ می خواهد:

سردار تنها و بی‏ لشکر، احساس تنهایی و دلتنگی کرد. وقتی دید که چه ستاره ‏های درخشانی بر زمین کربلا افتاده و چه قهرمانان آزاده ‏ای به خون غلتیده ‏اند و برادران و برادرزادگان و اصحابِ با وفا و مخلص امام بر ریگزار تفتیده کربلا بر خاک آرمیده ‏اند، شوق پیوستن به آنان در درونش التهابی عجیب پدید آوردواشتیاق زایدالوصفی به شهادت، او را به حضور امام‏ حسین کشید تا اجازه میدان و رخصتِ نبرد نهایی را بگیرد.

امّا امام اجازه نداد وگریستند وبا صدایى حزین فرمودند: «انت صاحبُ لوائی؛ تو پرچمدار منی». یعنی اگر تو به میدان روی و کشته شوی، پرچم اردوی حسینی فرو خواهد افتاد. او به تنهایی برای امام حسین، مثل یک سپاه بود و حامی امام و مدافع خیمه ‏ها و باز دارنده دشمنان از هجوم به زنان و کودکان. امام با بودن ابوالفضل ، احساس توانمندى مى کرد
امّا بی تابی عباس برای جهاد و شهادت، بیش از آن بود که بتوان او را به درنگ وا داشت، با اصرار از امام رخصت میدان طلبید و گفت:« از دست این منافقین سینه ام تنگ شده است ، مى خواهم انتقام خون برادرانم را از آنان بگیرم»

آرى ، هنگامى که برادرانش ، عموزادگانش و دیگر افراد کاروان را چون ستارگانى در خون نشسته دید که بر صحرا فتاده اند و جسدهاى پاره پاره آنان دل را به درد مى آورد، قلبش فشرده شد و از زندگى بیزار گشت . لذا بر آن شد که انتقام آنان را بگیرد و به آنان بپیوندد.

ملا حبیب کاشانی روایت میکند :در روز عاشورا حضرت عباس (ع) نزد برادرش امام حسین (ع)آمد واصرار بسیار کرد که امام به او اجازه رفتن به میدان رابدهد ولی امام حسین (ع) اجازه نمیداد عباس عرض کرد در جنگ صفین روزی به میدان جنگ رفتم وتلاش بسیار کردم هنگامی که با صورت غبارآلود ولبهای خشک نزد پدر بازگشتم مرا نزد خود طلبید غبار از چهره ام پاک کرد وبه من فرمود هنگامی که واقعه کربلا رخ داد برادرت حسین (ع) در صحرای کربلا یارویاور ندارد ویاور می طلبد دست از یاریش برمدار وجان در قدمش نثار کن … اکنون من آماده جان نثاری هستم

درست است داغ آن همه شهید بر دل عباس نشسته است. دشوار است که این شیر بیشه شجاعت و نمونه والای رشادت را نگه داشت. امّا کودکان هم تشنه بودند و صدای العطش آنان بلند بود. عباس هم منصب سقایی و آب‏رسانی به خیمه‏ ها را داشت.

عباس خود نیز تشنه بود، امّا وقتی نگاهش به بی‏تابی کودکان امام حسین(ع)و کاروان کربلا می‏افتاد و چهره‏ های زرد و لبهای خشکیده آنان و مشکهای خالی را می‏دید و ناله ‏های واعطشاه را از آن خردسالانِ گریان می‏شنید، تشنگی خود را از یاد می‏برد.

امام از برادرش خواست براى اطفالى که تشنگى ، آنان را از پا درآورده است ، آب تهیه کند.
در روایتی آمده خیمه ای مخصوص مشکهای آب بود عباس (ع) داخل آن خیمه شد دید که اطفال آن مشکهای خالی ونمدار رابرداشته وشکمهای خود را بر آنها میگذارند تا از عطش آنها کاسته شود حضرت به آنها فرمود : ای نور دیدگانم صبر کنید اکنون میروم وبرای شما آب می آورم

صداى دردناک کودکان را شنید که آواى العطش سرداده بودند، لبهاى خشکیده و رنگهاى پریده آنان را دید و مشاهده کرد که از شدت تشنگى در آستانه مرگ هستند، هراسان شد؛ دریاى درد، در اعماق وجود حضرت موج مى زد، دردى کوبنده خطوط چهره اش را درهم کشید و با شجاعت به فریادرسى آنان برخاست و مشک را برداشت …
در ریاض المصائب و مهیج الاحزان و غیر آن روایت کرده اند:« فلما اجاز الحین علیه السلام اخاه العباس للبراز برز کالجبل العظیم و قلبه کالطود الجسیم لانه کان فارسا هماما و بطلا و ضرغاما و کان جسورا على الطعن و الضرب فى میدان الکفاح و الحرب»

به روایت اکسیر العبادات : حضرت ابوالفضل علیه السلام ، هنگام وداع با برادر، رو به آسمان نمود و عرض کرد: خدایا، مى خواهم به وعده ام (آبرسانى به خیام حرم ) وفا کنم و این مشک را براى این کودکان تشنه کام ، پر از آب نمایم .

سپس پیشانى امام حسین علیه السلام را بوسید و به سوى فرات حرکت کرد….

در اینجا تذکر نکاتی لازم است:

اولا طبق گفته تاریخ به نظر میرسد حضرت عباس (ع) اندکی قبل از شهادت خود دوبار برای آوردن به سوی دشمن حرکت کرد بار اول آنها را نصیحت کرد اما در آنها تاثیر نداشته وبه سوی امام باز میگردد بار دوم با آنها درگیر میشود وعباس(ع) به شهادت میرسند

نکته دوم همراهی امام حسین با ایشان دریکی از این دومرحله است که طبق گفته برخی تاریخ نویسان خود امام حسین (ع) برای آب آوردن سوار اسب میشود وعباس (ع) نیز همراه ایشان میروند ودرگیری شدیدی بوجود می آید ومیان عباس وامام جدایی می افتد امام زخمی شده وبه خیمه ها باز میگردد ولی عباس می ماند …عده ای گفته اند عباس پس از نصیحت آنان ویا درگیری شدید وزخمی شدن برمیگردد عده ای گفته اندکه امام حسین وحضرت عباس با هم برای آب آوردن حرکت کردند وبا لشکریان درگیر شدند وعباس زودتر از امام به آب رسید وبا هم رجز میخواندند تا اینکه عباس بر زمین می افتد وحسین هنگام شهادت خود را به برادر میرساند و عباس در همانجا شهید میشود حال یا این همراهی برای بار اول بوده یا بار دوم که عباس شهید میشود ویا قبل از این دو بوده الله اعلم
امابیشتر مورخان زمان آن را بار دوم نقل کرده اندوگفته اند وقتی عباس مامور آب آوردن شد امام فرمودند با هم به طرف شریعه حرکت میکنیم وچون دشمن مانع شد آن دو بزرگوار به جهاد پرداختند ودر هنگام کارزار عباس پیش روی مولایش به کشتن دشمنان حضرت پرداخت ودر حقیقت دفاع از امام میکرد تا اینکه بر اثر جنگ میان آن دو جدایی افتاد وعباس زودتر به آب رسید وامام میجنگید …ودر آن جدایی حضرت سقا به شهادت رسید وامام تنها شد تا آنکه صدای برادر را شنید وبر بالینش رفت …

ضریح اقا

غلام عباس(ع)

تحریف تاریخ وسخن سست:

از خنده آورترین و ناحق ترین سخنان ، گفتاربرخی تاریخ نویسان در مورد سخنان عباس (ع)به برادرانش است مثلا ابن اثیر که گفته :« عباس به برادران خود گفت : پیش بروید تا از شما ارث ببرم ؛ زیرا شما فرزندى ندارید!!».
این سخن را گفته اند تا از اهمیت این نادره اسلام و این مایه افتخار مسلمانان بکاهند.
همچنین ابن جریر طبرى که در تاریخ خود مى گوید: پنداشتند که عباس به برادران مادریش ، عبدالله و جعفر و عثمان ، گفت : اى فرزندان مادرم ، براى نبرد پیش افتید تا از شما ارث برم ، زیرا شما فرزندانى ندارید (که وارث شما باشند) آنان هم پذیرفتند و رفتند و کشته شدند!! همچنانکه ابوالفرج اصفهانى نیز در مقاتل الطالبیین مدعى شده است که ، عباس ‍ علیه السلام برادرش جعفر را که فرزندى نداشت به صحنه مبارزه فرستاد تا میراثش به او رسد.پس هانى بن ثبیت بر او حمله برد و او را به قتل رساند!!!  نیز در کتاب مقتل العباس آمده است : ابوالفضل علیه السلام برادران تنى خود را به میدان جنگ فرستاد. پس همگى آنان کشته شدند و عباس علیه السلام میراث آنان را در اختیار گرفت !!!!! سپس خود به میدان رفت و کشته شد و ارث همگى به عبیدالله (فرزند عباس علیه السلام) رسید و عمویش عمر بن على با او در این زمینه به منازعه برخاست ، سپس میان آن دو با پرداخت مقدارى ، مصالحه برقرار شد!!!  از میان مورخین و ارباب مقاتل ، تنها این تاریخ نویسان مدعى آن شده اند. پس از آنها علامه مجلسی وعلامه بحرانی ناآگاهانه از این دونفر مطلب راگرفتند ونقل کردند اما شخص بصیر و آگاه خود مى داند که این اتهام تا چه حد از واقع بدور است ، و من نمى دانم چگونه آنان ادعاى ارث و میراث ابوالفضل (علیه السلام) از برادرانش را نموده انداین مطلب چند اشکال دارد زیرا:

اولا بر فرض صحت آن مادرشان ام البنین – که در طبقه بالاترى از نظر ارث قرار داشت – در آن هنگام زنده بود و با وجود مادر، ارث به برادر نمى رسید، و مسلما عباس علیه السلام که در خانه صاحب دین بزرگ شده ، به این احکام ناآگاه نبوده است . بعلاوه این گونه نیت و کردار، در اوضاع و احوالى چون روز عاشورا، حتى از پست ترین مردم نیز کمتر سر مى زند، تا چه رسد به شخصیتى چون ابوالفضل که اسوه صفا و وفا و عشق و پاکى است .

آیا ممکن است مایه سرافرازى بنى هاشم در آن ساعات هولناک که مرگ در یک قدمى او بود و برادرش در محاصره گرگان اموى قرار داشت و یارى مى خواست و کسى به یاریش نمى آمد و مویه بانوان حرم رسالت را مى شنید، به مسایل مادى بیندیشد؟! در حقیقت حضرت عباس در آن لحظات به یک چیز مى اندیشید و بس ؛ اداى وظیفه و شهادت در راه سبط پیامبر همان راهى که اهل بیت او پیمودند.

علاوه بر آن ، ام البنین مادر این بزرگواران زنده بود و اگر قرار بود ارثى تقسیم شود، او بود که ارث مى برد؛ زیرا در طبقه اول میراث بران قرار داشت.

وانگهی ، پدرشان امیرالمؤ منین هنگام وفات نه زرى بجا گذاشت و نه سیمى ، پس فرزندان امام از کجا دارایى به هم زده بودند؟!که آن بزرگوار در آن روز حساس چشم داشتی به آن اموال داشته باشد تا چنین برنامه ای را اجرا کند !!!
براستى ، در آن هنگامه خون و شمشیر، که هر کس جان و مال خود را فراموش ‍ مى کند، چه کسى است که در آن موقعیت خطیر، برادرانش را به کام مرگ فرستد تا خود وارثشان شود! به ویژه آنکه این عمل از سلحشورى سر زند که مى داند خود هم بعد از آنان باقى نخواهد ماند و از مالشان بهره اى نخواهد برد و تنها براى آنکه چیزى نصیب اولادش ‍ شود دست به چنین کارى برد!

آرى ، چه سخن زشت و اتهام دروغینى به آن سید بزرگوار بستند تا بر راستاى قامتش خط انحراف بربندند!
پس تو اى تاریخ نگار باانصاف ! چگونه راضى شدى که این اتهام را به کسى بربندى که معلم شهامت و اخلاق و کریمانه بود و جان مطهر خود را فداى حجت زمانش نمود؟! و چگونه آن کردار، زیبنده دانش پژوه دانشگاه نبوت و پرورش یافته مکتب امامت ، که از محضر امیر مؤ منان على علیه السلام و دو امام همام علیه السلام کسب و علم و فیض ‍ نموده است ، تواند بود؟

در صورتیکه ما اگر در مقدم داشتن برادرانش براى جنگاورى بخوبى دقت نماییم ، متوجه مى شویم که عباس( علیه السلام) چگونه در برابر سیدالشهدا علیه السلام – که جگر گوشه رسول الله صلى الله علیه و آله و پاره دل زهراى بتول بود – بزرگمنشى و نهایت فداکارى خود را آشکار ساخت . زیرا واضح است که هدف او از پیش فرستادگان برادران این بوده است که:

۱- به درجه رفیع شهادت رسند و قمر بنى هاشم علیه السلام در مصیبت آنان بسیار محزون شده و صبر بسیار پیشه سازد و به اجر جزیل الهى نایل شود، و نیز خواهان انتقام و عذاب خداوند براى خون به ناحق ریخته آنان گردد.
و شاهد این امر، سخن خود ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبیین است که از عباس ‍ علیه السلام نقل مى کند که به برادرش عبدالله گفت : به پیش تا اینکه کشته ببینم و صبر در این مصیبت را به حساب خداوند بگذارم و نزد او ماجور باشم ؛ پس او اولین کسى بود که از میان برادرانش کشته شد.

ابو حنفیه دینورى نیز در الاخبار الطوال آورده است که عباس به برادرانش گفت : جانم به فدایتان ! به پیش تازید و از سرورتان حمایت کنید، تا اینکه در پیشگاه وى به کام مرگ در ایید. پس آنان همگى به صحنه نبرد رفتند و کشته شدند.
و اگر ابوالفضل( علیه السلام) براى بهره ورى از میراث آنان ، ایشان را به میدان جنگ فرستاده بود، دیگر معنایى براى صبر بر مصیبت برادرش و انتظار پاداش الهى ، و نیز دلیلى بر سخن جانم به فدایتان – آن هم جان شریف حضرتش – وجود نداشت.

۲- نیز بدان علت برادرانش را براى جنگ بسیج نمود و پیش از خود به میدان فرستاد، که از فداکارى و ایثار آنان در راه دین و تحت لواى سیدالشهدا علیه السلام اطمینان حاصل نماید. شاهد بر این امر، سخن شیخ مفید در ارشاد و ابن نما در مثیرالاخوان است که نقل مى کنند، عباس علیه السلام خطاب به برادرش گفت:

 به صحنه برو نبرد روید تا اینکه نسبت به خدا و پیامبرش صلى الله علیه و آله خیر خواهى نموده اید، زیرا شما را فرزندانى نیست.

و قمر بنى هاشم (علیه السلام) با این کلام ، بهیچوجه قصد فریب آنان را نداشت و تنها مى خواست مقدار ولایت و علاقه آنان به سرور مظلومان را به دست آورد و این فرمان ، در حقیقت ، مهر و لطف بدانان و ارشادشان به امر خیر و صلاح ، در برابر حق و برادرى آنان بر حضرتش مى باشد.

۳-یکی از وظایف اسلامی حفظ افضل واشرف است وبه همین مقدار که برادران زودتر به جنگ می رفتند وتاخیر در شهادت امام حسین (ع) میشد تاخیر در افضل واشرف می شد

 ۴- فعالیت نمودن ومردم را برای جهاد دعوت کردن وآماده نمودن یک نوع جهاد است ودارای پاداش است لذاحضرت اباالفضل (ع)برادران خود را برای جهاد در راه خدا آماده مینمود

 در اینجا مانع دیگرى از ارث برى ابوالفضل (علیه السلام) – حتى اگر معتقد به وفات ام البنین سلام الله علیه در آن هنگام شویم – وجود دارد، و آن این است که : در صورتیکه عباس علیه السلام هم شهید مى شد، فرزندانش نمى توانستند از آن میراث بهره اى ببرند؛ زیرا برادران و خواهران پدرى ابوالفضل علیه السلام (همچون عمر اطرف ، عبیدالله نهشیله ، حضرت سیدالشهدا، زینب کبرى ، ام کلثوم و رقیه و…) در قید حیات بودند و با وجود آنان ارث تنها مختص عباس (علیه السلام) نمى شد، بگذریم که تاریخ شهادت مى دهد ام البنین در آن هنگام زنده بود و بعد از ورود موکب خاندان عصمت به مدینه ، در مصیبت چهار پسر گرانقدرش به سوگ نشست و با ایشان مرثیه سرود.
البته به نظر مى رسد که سخنان بى اساس طبرى و همقطاران وى ناشى از این امر است که آنان در کلام حضرت عباس علیه السلام که فرمود: زیرا شما فرزندانى ندارید، هیچ تفکر و دقت نکرده و مقصود از آن را استفاده وى از میراث برادران ! تصور نموده ، و با این عدم تعمق و خود راءیى روى تاریخ را سیاه کرده اند؛ در حالیکه مقصود قمر بنى هاشم علیه السلام آن بود که شما فرزندانى ندارید که نگران آنها باشید و شما را از شهادت در راه خدا و رسیدن به سعادت جاودانه باز دارند.

ضمنا جناب شیخ عبد الحسین حلى احتمال داده که ارثکم یعنى از شما ارث برم ، با ارز بکم یعنى به مصیبت شما دچار شوم ، در کتابت اشتباه شده باشد، و این سخن بعید نیست احتمال نزدیکتر، سخن شیخ آقا بزرگ تهرانى ، مؤ لف مجموعه ارزشمند الذریعة الى تصانیف الشیعة است که حدس مى زند ارثکم با ارثیکم یعنى به سوگ و مرثیه شما بنشینم ، اشتباه شده باشد. که در این صورت ، مقصود ابوالفضل علیه السلام اولا ارشاد آنان به راه حق ؛ ثانیا بسیج آن مجاهدان به جبهه نبرد با دشمنان ولایت ؛ و ثالثا به سوگ نشستن خویش در باره آنان – که عملى محبوب خداوند است – مى تواند باشد.

شبیه به این سخن گفتار شهید بلند مرتبه عابس بن ابی شبیب شاکری است چنانکه عباس بن ابى شبیب شاکرى نیز در روز عاشورا به شوذب ، هم پیمان خویش ، گفت : اى شوذب چه در دل دارى ؟

گفت : اینکه با تو در رکاب فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله بجنگم تا کشته شوم .
عباس گفت : من هم درباره تو همین گونه فکر مى کردم ، پس در مقابل ابا عبدالله به پیکار پرداز تا در مصیبت تو از خداوند اجر طلبم ، چنانکه در مصیبت سایر اصحاب حضرتش ‍ براى خودم اجر مى طلبم ، و اگر کسى نزدیکتر از تو به من بود دوست داشتم در برابرم به خون خود در غلتد تا در مصیبتش به پاداش الهى نایل آیم ، زیرا امروز روزى است که هر مقدار مى توانیم باید اجر و پاداش به دست آوریم ، که بعد از این دنیا دیگر عملى در کار نبوده و صرفا باید حساب پس دهیم . لازم به ذکراست که هرچه مصیبت انسان بزرگترباشد اجروپاداش او نیز بزرگتر خواهد بود همانطورکه درکتاب اصول کافی از حضرت امام محمد باقر (ع)نقل میکند :بلاهای پیامبران وبعداز آنها وصی آنها شدیدتراز بقیه مردم بود واز اینرواجرفراوان داشتند.

 به احتمال قوى عبارت حضرت عباس چنین بوده است:

« تا انتقام خون شما را بگیرم» ، ولى به هرحال سخنان حضرت تصحیف یا تحریف شده است

غلام عباس(ع)

یل کربلا وشهادت خاندان نبوت:

پس از شهادت اصحاب پاکباز و روشن ضمیر امام ، رادمردان خاندان پیامبر چون هُژبرانى خشمگین براى دفاع از ریحانه رسول خدا و حمایت از حریم نبوت و بانوان حرم ، بپا خاستندوبه شهادت رسیدند اولین کسی که به میدان جنگ رفت علی اکبر بود .

فرزند حسین با دلاورى بى مانندى به نبرد پرداخت تا آنکه عده زیادی را به هلاکت رساند در این هنگام ، خبیث پست مرة بن منقذ عبدى گفت:«گناهان عرب بر دوش من اگر پدرش را به عزایش ‍ ننشانم »
و به طرف شبیه رسول خدا تاخت و ناجوانمردانه از پشت با نیزه ضربتى به کمرش زد و با شمشیر، سرش را شکافت . على دست در گردن اسب کرد به این پندار که او را نزد پدرش بازخواهد گرداند تا براى آخرین بار وداع کند، لیکن اسب او را به طرف اردوگاه دشمن برد و آنان على را از همه طرف محاصره کردند و با شمشیرهایشان او را قطعه قطعه کردند تا آنکه انتقام خسارات و تلفات خود را بگیرند.

على صدایش را بلند کرد:

«سلامم بر تو باد اى اباعبداللّه ! اینک این جدم رسول خداست که مرا با جام خود نوشاند که پس از آن تشنه نمى شوم ، در حالى که مى گفت : براى تو نیز جامى ذخیره شده است»

باد، این کلمات را به پدرش رساند، قلبش پاره پاره شد. بند دلش از هم گسیخت ، نیرویش فرو ریخت ، قدرتش را از دست داد. شتابان خود را به فرزند رساند، گونه بر گونه اش گذاشت . پیکر پاره پاره فرزند بى حرکت بود، امام با صدایى که پاره هاى قلبش را در خود داشت و چشمانى خونبار مى گفت.

 خداوند قومى را که تو را کشتند، بکشد، پسرم ! چقدر آنان بر خداوند و هتک حرمت پیامبر، جسارت دارند! پس از تو، خاک بر سر دنیا باد». عباس ( علیه السّلام ) در کنار برادرش بود، با قلبى آتش گرفته و پاره پاره از رنج و درد از مصیبتى که بر سرشان آمده بود. چرا که پسر برادرش که یک دنیا فضیلت و افتخار بود به شهادت رسیده بود. چقدر این فاجعه هولناک و چقدر مصیبت دهشتناکى است !

تمامی کسانی که از خاندان نبوت باقی مانده بودند براى دفاع از امام و ریحانه رسول خدا بپاخاستند و به شرف شهادت نایل شدند. پس از آنان از خاندان نبوت جز برادران امام و در راسشان عباس ، کسى باقى نماند. عباس در کنار برادر به عنوان نیرویى بازدارنده عمل مى کرد و ایشان را از هر حمله و تجاوزى حفظ مى نمود و شریک تمامى دردها و رنجهاى برادر بود.

قلب ابوالفضل از رنج و اندوه فشرده شده بود و آرزو مى کرد که مرگ ، او را در رُباید و شاهد این حوادث هولناک ، که هر زنده اى را از پا درمى آورد و بنیاد صبر را واژگون مى کرد و جز صاحبان عزیمت از پیامبران که خداوند آنان را آزموده و بر بندگان برترى داده ، کسى طاقت آنها را نداشت نباشد.

از جمله این حوادث هولناک آن بود که ابوالفضل ( علیه السّلام ) هر لحظه به استقبال جوان نورسى مى شتافت که شمشیرها و نیزه هاى بنى امیّه اندام او را پاره پاره کرده بودند و صداى بانوان حرم را مى شنید که به سختى بر عزیز خود مویه مى کردند و بر صورت خود مى کوفتند و ماههاى شب چهارده را که در راه دفاع از ریحانه رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله ) به خون تپیده بودند، در آغوش مى گرفتند.

علاوه بر همه اینها، ابوالفضل برادر تنهاى خود را میان انبوه کرکسانى مى دید که براى تقرب به جرثومه دنائت ، پسر مرجانه ، تشنه ریختن خون امام هستند، لیکن این محنتها و رنجها عزم حضرت را براى پیکار با دشمنان خدا و جانبازى در راه نواده پیامبر اکرم(صلّى اللّه علیه و آله) جزم مى کرد و ایشان مصمم تر مى شدند.
مظلومیّت، تنهایی و تشنگی بی‏تاب کننده بود. امّا عباس، همچنان پرچم مبارزه را استوار در دست داشت و سایه وار در پی امام حسین بود وخود را سپر حفاظتی او ساخته بود.

قمر بنی هاشم

قمربنی هاشم و برادرانش در روز عاشورا:

پس از شهادت جوانان اهل بیت ( علیهم السّلام ) عباس قهرمان کربلا به برادران خود رو کرد و گفت اینک من به جاى پدر شما هستم و میل دارم ببینم شما در برابر چشم من در راه اسلام و یاورى حضرت امام حسین( علیه السلام) فداکارى نمایید.

وی همچنین فرمود:

اینک در میدان نبرد درآئید و مخلصانه در راه یارى دین خدا با دشمنان او کارزار نمایید زیرا یقین مى دانم از این عمل ، زیانى نخواهید دیدبدانان گفت :

به پیش تازید تا ببینم که براى خدا و رسولش خیر خواهى نموده اید، زیرا شما را فرزندانى نیست .

از برادران بزرگوارش خواست خود را براى خدا قربانى کنند و خالصانه در راه خدا و رسولش جهاد نمایند و در جانبازى خود به چیز دیگرى اعم از نسب و غیره نیندیشند. ابوالفضل متوجه برادرش عبداللّه گشت و گفت :
« برادرم ! پیش برو تا تو را کشته ببینم و نزد خدایت به حساب آورم».

آن رادمردان نداى حق را لبیک گفتند و براى دفاع از بزرگ خاندان نبوت و امامت ، حسین بن على( علیه السّلام) پیش تاختند.

Pic-Katibe1

غلام عباس(ع)

شب تجلّی وفا:

برای یاران ابا عبدالله شب عاشورا آخرین شب بود. فردایش روز فداکاری و حماسه آفرینی و روز به اثبات رساندن ادّعای صدق و وفا بود. روز از خود گذشتن، به خدا رسیدن، در راه دین عاشقانه جان دادن و از مرگ نهراسیدن و به‏ روی مرگ لبخند زدن.

در آن شب، امام حسین(ع)آخرین سخنها و سخن آخر را با یاران در میان نهاد. همة اصحاب را در خیمه‏ ای گرد آورد. پس از حمد و ثنای الهی، با صدایی رسا و پرحماسه، آنان را مخاطب قرار داد و از جنگ سخت فردا و انبوه دشمن و سرنوشت شهادت سخن گفت و از این که هرکس بماند، شهید خواهد شد. از آنان خواست که هرکس می‏خواهد برود، مانعی نیست و این که فردا هر شمشیری که از نیام بر آید دگربار نیامش را نخواهد دید.
و سکوت… تا هر که می‏خواهد در تاریکی شب برود. رفتنی‏ها قبلا رفته بودند، آنان که مانده‏ اند گران عهد و وفادار و استوارند، با ایمان، شهادت طلب و آهنین اراده. سخن امام به پایان نرسیده، پاسخ وفا از یاران برخاست.
نخستین کسی که برخاست و اعلام وفاداری و نبردتا آخرین قطره خون کرد، عبّاس بود. دیگران هم لای در لای سخنانی همانگونه بر زبان آوردند و پاسخشان این بود که:

چرا برویم، کجا برویم، برویم که پس از تو زنده بمانیم؟! خداوند چنین روزی را هرگز نیاورد! به مردم چه بگوییم؟ اگر نزد آنان برگشتیم، بگوییم سیّد و سرور و تکیه گاهمان را رها کردیم و در معرض تیرها و شمشیرها و نیزه‏ ها گذاشتیم و طعمة درندگان ساختیم و به خاطرعلاقه به زندگی، گریختیم؟ معاذالله! بلکه باحیات تو زنده می‏مانیم و در
پس از عباس، سخن یاران دیگر هرکدام موجی از صداقت و وفا داشت. آنچه که فرزندانِ عقیل گفتند، کلام شورانگیز مسلم بن عوسجه و سعید بن عبداللّه، سخنان حماسی زهیربن قین، وفاداری محمد بن بشیر، حتی آنچه قاسم نوجوان گفت و شهادت در رکاب عموجان را شیرین‏تر از عسل دانست، همه و همه جلوه ‏هایی از ایمان سرشار آنان بود.

اصحاب امام به خیمه ‏های خود رفتند: هم به آماده سازی سلاح خویش برای نبرد فردا مشغول شدند، هم به عبادت و تلاوت و نیایش پرداختند.

سپهسالار عشق ونگهبانى خیام حسینى علیه السلام:

معالى السبطین از دختر على بن ابى طالب علیه السلام ، حضرت زینب کبرى سلام الله علیه نقل مى کند که گوید: شب عاشورا از خیمه خارج شدم تا به خیمه برادرم ، امام حسین علیه السلام بروم . او در خیمه تنها بود. دیدم مشغول مناجات با خداوندگار است و قرآن تلاوت مى کند. با خود فکر کردم در مثل چنین شبى سزاوار نیست برادرم در خیمه تنها بماند.

به دنبال این فکر، به سوى خیمه هاى برادران و پسر عموهایم روان شدم تا انان را بابت این عمل سرزنش کنم . نزدیک خیمه برادرم ، حضرت عباس علیه السلام ، که رسیدم ، صداى همهمه و فریادى به گوشم رسید. پشت خیمه گوش فرا دادم ، دیدم پسر عموها و برادران و برادرزاده هایم گرد هم حلقه زده اند و حضرت عباس علیه السلام نیز در وسط آنان قرار دارد.

وى مانند شیر نیم خیز بر روى دو پا نشسته و شروع به سخن نموده است . نخست خطبه اى ایراد فرمود که مانندش را جز برادرم امام حسین علیه السلام نشنیده بودم . پس از حمد و ثناى خداوند و درود بر پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله برادر زاده ها و عموزاده ها و برادران خویش را مخاطب قرار داده و فرمود: فردا چه خواهید کرد؟ آنها گفتند: اختیار ما با توست و ما گوش به فرمان توییم . فرمود: بدانید که اصحاب برادرم نسبت به ما بیگانه و غریبه بوده و بار سنگین مرد همیشه بر دوش اهل خود وى قرار دارد.

فردا شما باید در شهادت پیشقدم شوید و نگذارید آنان بر شما در نبرد سبقت بگیرند؛ مبادا مردم بگویند: بنى هاشم یاران خود را پیش افکنده و مرگ را با ضرب شمشیر دیگران ، از خود دفع مى کردند. زینب سلام الله علیه مى گوید: چون سخن برادرم عباس ‍ علیه السلام به اینجا رسید، بنى هاشم شمشیرهاى خود را از نیام کشیده و فریاد زدند: البته که چنین خواهیم کرد، و ما در فرمان تو خواهیم بود….

حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام با جلال و شهامت خاصى ، آن شب به پاسدارى و نگهبانى خیام حسینى علیه السلام مشغول بود و تا صبح لحظه اى به خواب نرفت و دشمن از ترس برق شمشیر حضرت ابوالفضل علیه السلام نه تنها قدرت شبیخون و حمله به آنان را نیافت بلکه به خواب نیز نرفت . آرى ، هر چند دریایى از لشگر در اردوى خصم گرد آمده بود، ولى عباس بن على( علیه السلام) هم شیر بیشه شجاعت و دست پرورده على مرتضى (علیه السلام) بود و در آن شب که یاران امام حسین علیه السلام و بنى هاشم به مناجات با قاضى الحاجات پرداخته و مشغول تلاوت قرآن و رکوع و سجود بودند، عباس ‍ بن على علیه السلام سوار بر اسب با شمشیر آخته به حفاظت از آنان مشغول بود، در نتیجه کودکان و زنان حرم پیغمبر صلى الله علیه و آله با خاطرى آسوده به خواب رفتند در اوج بزرگی، در کنار کودکان بودن و به آنها توجه ویژه داشتن حکایت از روح بلند و جامع شخصیت والای فرزند علی(علیه السلام) دارد.

عباس بن علی در شب عاشورا پیوسته به یاد خدا بود و تا صبح پاسداری می‏داد. کسی جرأت نداشت به خیمه‏ های اهل‏بیت نزدیک شود. آن شب گذشت، شبی اندوهبار و پرهراس تا فردایی پرحماسه و صبحی خونین طلوع کند، تا شاهد وفای عباس و حماسه آفرینی یاران خالص و خدایی اباعبد الله (ع) باشد.

وجود اباالفضل(ع) در سپاه حسین بن علی(ع) هم مایه هراس دشمن بود، هم برای یاران امام و خانواده او و کودکانی که در آن موقعیّتِ سخت در محاصره یک صحرا پر از دشمن قرار گرفته بودند، قوّت قلب و اطمینان خاطر بود. تا عباس بود کودکان و بانوان حریم امامت آسوده می‏خوابیدند و نگرانی نداشتند، چون نگهبانی مثل اباالفضل بیدار بود و پاسداری می‏داد.

حضرت عباس

غلام عباس(ع)